مانده ام خموش!
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم
گر مانده ام خموش
خدا داند و دلم! خدا داند و دلم..
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم
گر مانده ام خموش
خدا داند و دلم! خدا داند و دلم..
شب ها میان بستر خود می پراکنم
آنگاه
تا سپیده دم
انگار با توام!
وقتی پامو میذارم تو خونه و عطر گل مریمی که از قبل گذاشتم رو میز جلو مبلی به مشامم میخوره حس میکنم که یکی تو خونه منتظرم بوده! بیخودی! همینطوری!
اما حس خیلی قشنگیه!

وینا برای چند روزی رفته پیش باباش! دلم عجیب تنها شده بدجور! جای خالیش می کشدم واقعا اگه یه روز به هر دلیلی بخواد واسه همیشه بره من چه کنم!؟
مادر شدن عجیب ترین پدیده ایست که در زنگیم باهاش مواجه شدم!
اینگونه کتاب زندگیمان به هم رسید
تمام برگ هایش با هم شماره خورد
باهم .کناره هم چیده شد...
من عاشق این کناره هم بودنم
نهایت جرات نهایت خشم نهایت محبت نهایت بودن آفرینش عالم حقیقی ترین محبت واقعی ترین عشق.. مادره!
از این همه خستگی و این همه تنهایی تن به خدا پناه میبرم که سزاوار ستایش تنها اوست و ستایش سزاوار تنها از آن او! خسته از ناسپاسی ام خسته از نافرمانی اش خسته از بندگی نکردن و تسلیم نبودن و خسته از بنده خود بودنم! ای وای بر من که این چنینم. چنین هرزه گرد و ...
کدام تکه از دلم به جای مانده کاینچنین تنم زبانه می کشد شراره های آتشین
به خاطرات رفته ام طواف درد می کنم من و نیاز یافتن عجب حکایتی ست این
پروردگارا راه را بر من هموار گردان هم آن چنان که تو دانی!
خسته ام! از این همه خاموشی از بار گران آغوشش خسته ام..
گاهی هم بهم میگه مامی! (وقتایی که میخواد خودشو برام لوس کنه)
و به ندرت میگه مامان! مامانی!
و بیشتر وقتا میگه آساده یعنی آزاده.
به خدا گاهی پدرمو در میاره..
وقتی دعواش میکنم به آغوش خودم پناه میاره!
وقتی یکی حتی خواهرم به شوخی دعوام کنه وینا در مقابلش جبهه میگیره و میاد مدافع حقوق مادر میشه!
عاشقشم عاشقمه عشقی که زمان و مکان نداره
خوب میدونم تربیتش یه رسالته دعا کنید از عهدش بر بیام..
بهترین جای دنیا برای من آغوش اوست و بهترین جای دنیا برای او آغوش من است..
مادر میدونست حقوق دخترشو ندادند و زمانش دير شده.. همیشه از دخترش میپرسید که حقوق گرفته يا نه.. اما این بار سومین باری بود که تو هفته از دخترش می پرسید:
مادر : بالاخره حقوقتون رو دادند؟
- نه.
مادر : چطورشده این ماه؟
- فکر نمیکنم حالا حالا ها بدن (با عصبانیت) حالا چرا انقدر میپرسید چيکار دارید به حقوق من؟
مادر : (با مهربونی) مي خواستم دستت خالی نباشه اگه نیاز داری کمي بهت پول بدم...
پي نوشت: قدر مادرهاتونو بدونید.
خاموشی هر فانوس آئین من و شب بود آنجا که سکوت تو آئینه ای از تب بود
هر شعله درد من با باد سخن می گفت چون خواب فراموشی تسکین لبا لب بود
می سوختم از اشکم در رویش رویا ها تا آه عذاب آلود در خویش معذب بود
بین من و تو دیوار، تفسیر همان دیدار ای وای برین هربار، دردی که مرتب بود
ای کاش زمان می مرد درتاری این زندان یا روشنی فهمی در جهل مرکب بود
شکی که دلم را کشت از خاطره رفتن وحیی ابدی بود و جبریل مقرب بود
پرواز ندانم چیست یا شوق پریدنها بر روح غمین من زنجیر تو مرکب بود
تقدیر چنین بود و تفسیر نمی خواهد در عالم عدل من منحوس ترین رب بود
بدون پدر و حتی هیچ همراهی بزرگ کردن یه بچه اصلا سخت نیست! حتی با وجود اینکه مادر و پدر دور باشند.. یا حتی خواهری نباشه که گاهی کمکی باشه.. یا حتی یه دوست.. یا حتی.. نه! باز هم میگم سخت نیست.. اون همه ی لذت واقعیه دنیای منه.. اون دلیل بیهوده نبودن منه..
شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون رفته بودند کوهنوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند...نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد
هلمز: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ !
واتسون: میلیون ها ستاره میبینم !
هلمز: چه نتیجه ای می گیری ؟
واتسون: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است، و ما چقدر در این دنیاحقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است. پس باید ساعت حدود ۳ نیمه شب باشد...!
شرلوک هلمز پس از مکثی کوتاه: واتسون ! واقعاً که احمقی، گوساله! اولین و مهمترین نتیجهای که باید میگرفتی و نگرفتی این بود که چادر ما را دزدیدهاند!