تبليغاتX
پرنده خوشبختی

 

بگذار احساس کنم آب را در آسمان آفتابی

درخشش را در چشمان شبی آسمانی

صلح را در گوشه کنار زندگی

لبخند را هر جایی

بگذار لمس کنم  تن عشق را بر تن تو

موج را بر تن تو

بی انتهایی را در تو

شادی را  هر جایی

بگذار  تکه های دلم را بازیابم

با شراره های آتشینش  تن پوشت شوم

تن تو را آتش زنم از داغیه تنم

در هر جایی

بگذار صبح که از دریچه  باز می آید به ناز

سر در کنار تو کنم ناز

و روز را آغاز کنم  با طواف تن تو

در هر جایی

بگذاریم  واژه ها بهانه ای باشند

تا رسیدن به اوج،  مقصد

بیا تا نگذاریم بهانه ها واژه شوند

تا حضیض

-از خودم-

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 13 تیر1390 و ساعت 8 بعد از ظهر |

حقیقتی تلخ یا واقعیتی شیرین؟

                                                        *    *    *

من يه زن مطلقه ام كه يا عزيزترينم ازدواج موقت كردم

خب

اين يه قرارداه

پس عاشقي من توش گم هستش و به  در نخور

نظر شما چيه؟

                                                        *    *    *

این رو امروز خوندم! تو وبلاگ یک خانوم ایرانی! یه خانوم هم سن و سال خودم؛ این چیزیه که بارها در فکرم به چالش کشیدمش؛ " ازدواج موقت چیست؟ "

اصولا پدیده ازدواج چه موقع پیش می آید؟ من عقیده دارم زمانی انسان حاضر می شود که آزادی بی قید و شرط خود را  با این دیوانگی مجهول الهویه تعویض کند و کسی غیر از خودش را با خود یکی کند، احساسش را، جسمش را، روحش را، اموالش را  همه چیزش را با او یکی کند که یا نفعی در کار باشد و یا عقل خود را از دست داده باشد! این عقل از کف دادن همان است که از آن به عاشق شدن تعبیر می شود!

مگر می شود با کسی ازدواج کرد و احساسی به او نداشت؟ عشق، عادت، دوست داشتن یا هر آن احساسی که زوج را به ادامه ی این با هم بودن می انجاماند؛ حتی اگر وابستگی های مشترک، که دلیلی بر ادامه رابطه ی مشترک است، مسایل مالی یا سیاسی باشد، همه دلیلی بر این است که دل را و جسم را به کسی تعلق داده ای که تا زمانی که در این تعهد جا گرفته ای، باید پای همه چیز بایستی..  سلامتی و بیماری، غم و شادی، دارایی و نداری، همه چیز.. اسم این رابطه ازدواج است!

و ازدواج موقت یعنی این که مرا دوست بدار برای مدتی معین! همراه من شو برای زمانی مشخص؟ با من بیا از این جا تا آن جا؛ تا وقتی دوباره قیل من یاد هندوستان کند! و بیش از آن نه!؟  یعنی که من می خواهم با تو برای مدتی مشخص خوش باشم!؟ در مسافرت هایم تنها نباشم، از این که زنی با من است که مرد دیگری نمی تواند با او بخوابد، که اختیارش دست من است، که زن من است اما وظیفه ندارم خرج او را دهم، لذت ببرم!؟ و کاری ندارم در این مدت عاشق من شده ای یا نه! بدون من میمیری یا نه، به من عادت کرده ای یا نیاز داری یا.. یا این که زنی هستم که بدن و احساس خود را همراه با مقداری لبخند و همدم شدن، به بهای این مقدار معین مهریه، در این زمان مشخص به تو اجاره می دهم !؟ که از هم لذت بریم تحت این شرایط مشخص؟ که برایت غذا نمی پزم، لباس هایت را اتو نمیکنم.. اصلا مشکلات تو به من ربطی ندارد، می خواهم خوش باشم!؟  که هیچ تضمینی نیست که بعد از این مدت رابطه با تو، کسی دیگر بیاید با شرایطی بهتر و جای تو را بگیرد، یعنی من هنوز هوسبازم، یا‍؛ یعنی این که دوستت دارم! اما به دلایلی نمی توانم به عقد دائم تو درآیم؟ لطفا بیا و زندگی پنهان من باش! تو روی سرم جا داری، عشق منی، همه چیز منی، اما با این فرهنگ وسنت در این کشور چاره ای دیگری ندارم!  بیاو معشوق یا معشوقه من باش و بمان! یا؛ ازدواج موقت یعنی این که از تو خوشم میاید، از این که همسرم باشی خوشحال می شوم، می خواهمت، برای یک عمر زندگی مشترک، اما به نظرم بهتر است زمانی را با هم موقتا ازدواج کنیم ببینیم به درد زندگی مشترک با هم می خوریم؟ یعنی این که میخواهم در این مدت با توآشناتر شوم و برای یک رابطه ی بلند مدت تر و احتمالا دائمی برنامه ریزی کنم و ..

به عقیده من انسان زمانی باید تن به یکی شدن دهد، یکی شود، که جز این راهی برای ادامه زندگی نداشته باشد..  راهی برای شاد بودن.. یعنی که انقدر بخواهد؛ که جز او، زندگی برایش زیبا نباشد، درد داشته باشد، نفسش تنگ شود.. در این صورت دیگر صیغه مدت دار باشد یا عقد دائم، اصلا کاغذی به نام قرارداد این پیوند باشد یا نباشد، مهم نیست. مهم دل است که درگیر شده و باز نمی گردد.. مهم یکی شدن است که شده است..

نظر شما چیه!؟

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 6 تیر1390 و ساعت 7 بعد از ظهر |
 

مامان: من دخترمو به هیچ کس نمی دم

وینا: مامان

مامان: جونم!؟

وینا: هیچکسو بکشش باشه

مامان: !!

وینا: اگه هیچکس خواست منو از پیش تو  ببره بکشش مامان!

مامان: ...

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 2 تیر1390 و ساعت 3 بعد از ظهر |
چند وقت پیش می گفت مامان بابا می خوام دیدم داره گریه می کنه منم زدم زیر گریه گفتم منم باب می خوام بابامو برام بیار.. می گه مامان شما گره نکن..

 

امشب گفت مامان ما دو تامون بابا پیدا کنیم باشه؟ گفتم باشه دخترم چطوری پیدا کنیم؟ گفت من با ماشین شما پیداش می کنم مامان باشه!؟ باشه عزیز دلم..

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 12 خرداد1390 و ساعت 1 قبل از ظهر |
۲ هفته رفته بود پیش باباش پری شب برگشت.

دیشب به من گفت: مامان دلم برات می سوزه!!  - چرا مامان جان؟  : آخه تو خیلی تنهایی مامان!!  تو همیشه تنهیی!! خدای من داشتم میمردم اما هیچ نمی تونستم به روی خودم بیارم. گفتم نه، من تورودارم  گفت: نه تو تنهاییُ من رفتم پیش بابا بهزاد تنهات گذاشتم. گفتم حالا هم که پیش من هستی بابا بهزاد تنهاست. گفت نه، بابا بهزاد تنها نیست. اون مامانش پیششه، بابا حسن پیششه، آبجی شهرش هست، عمو محمد هست، اما تو تنهیی موندی مامان!

نمیدونستم چی باید بگم! چی باید می گفتم!؟ گفتم عزیزم دوست داری من هم تنها نباشم؟ گفت آررره! - خییل خب باشه از این به بعد بهت قول می دم که تنها نمونم عزیز دلم : مرسی مامان تو تنها باشی من هم ناحارت می شم..

 ای خدا!! 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

مگر آن نیست

که

دختر با پدر جور است

پدر

 دنیایی از نور است

پدر

حاصل پیوندتان تنها  منم

پدر ،  مادر

مرا در خود بگیرید

من، آثار آن عشق دروغی

که بیخود از برایش مست بودید

پدر رحمی

صدایی

 کسی دست مرا گیرد

من از این سایه می ترسم

چه کس در این زمانه

میان اینهمه گرگ و درنده

برای من پناهی است؟

چرا پاسخ نمی گویی؟

چرا مهر سکوت بر لب گرفتی؟

به اهداف غرور خود رسیدی؟

چرا با من چنین کردی؟

***

از ۸ روز پیش شروع شد. بابا می خوام.

 این روز ها وینا زیاد بابا بابا می کنه! نمیدونم این بابا براش چه کار کرده یا میکنه که انقدر می گه بابا می خوام! نمی گه بابا بهزاد! می گه بابا برام پیدا کن!  شما بگید من چه کار کنم؟ می ره تو اتاقش صدا می کنه بابا!! میریم پارک مرد غریبه رو صدا می کنه بابا! وای خدایا از دست تو.

دوباره لا به لای خاطراتم ، سراغ بوی بابایم را گرفتم میان سیل نامردی برایم ، فقط آغوش تو مردانه میشد

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 2 اردیبهشت1390 و ساعت 12 بعد از ظهر |
 

راهی نمونده تا خدا، تنها  باید باور کنم..

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 28 فروردین1390 و ساعت 2 بعد از ظهر |

سال نو مبارک. نگاه می کنم می بینم که تو سال گذشته چه کم پیش اومد که پست بذارم اینجا! کوتاهی بنده رو ببخشید به بزرگی تون..

ما خوبیم. وینا حالا سه سال و نیمه شده.  مدتیه که کمتر از قبل باباشو می بینه، بی هیچ دلیل خاصی؛ فقط چون اون کمتر میاد سراغش. چنان وابسته شده به من که از کار و زندگی و فعالیت های اجتماعی بازموندم اما راضی ام به بودنش به با هم بودنمون به این که جلو چشمامه، می بینمش هر روز، ازش خبر دارم، بغلم می کنه، شبا کنار هم می خوابیم.. چه لذتی داره با یه موجود معصوم  زندگی کردن.. وقت گیر و معصوم کننده ست.. انگار بذر پاکی پخش می کنه همه جا با وجودش. همین که اجبار به رعایت اصول می شه اصل زندگی.. خوبه.

حالا دیگه کلمه ها رو بهتر ادا می کنه ام هنوزم به بشقاب می گه گوشباق، به چاقو میگه چاگم، می گه مامان این ماکارونی رو برام بپزون! صبح ها می گه مامان هوا روز شده بیدار شو!

خسته ام، بای..

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 16 فروردین1390 و ساعت 6 بعد از ظهر |
خیلی وقته..

            خیلی وقته از چشام...

      خیلی وقته از چشام دیگه بارون نمیباره

                                             دل نا امید من دیگه آرزویی نداره..

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 16 اسفند1389 و ساعت 8 بعد از ظهر |
کنار می آیم
          با همه چیز...

چون زنان روسپی
         با همه کس...

به من بگو
کنار اینهمه بی تو بودن 
                        

                                   چگونه؟ 
                                 

                                                با تو کنار می آیم...

 

"مهرنوش"

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 19 دی1389 و ساعت 2 قبل از ظهر |
کاش میشد به باغ تنهایی م سر زد.

کاش میشد به باغ تنهایی م سر زد!؟

کاش میشد به باغ تنهایی م  سر زد...

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 18 دی1389 و ساعت 8 بعد از ظهر |

امروز شنبه هست.  ۱۳ آذر سال ۱۳۸۹.  خیلی وفته سر به این وبلاگ نزدم.. قلبم این روزها تهی ست. نه از هر آن چه عشق نامش نهند ، بلکه از تمام  رفته ها..

حال دلم عوض شده.. این روزها فرق میکنم..

تو را دیدم. ساکت به نظر می آمدی. نگاه میکردی، عمیق نگاه میکردی. عمیق و ساده. آنقدر ساده که می شد سادگی اش را دید..  لمس نکردمت، نبوسیدمت، یکی نشدم با تو، اما حس کردم می توانی باشی. همانقدر محکم که دوست دارم تکیه گاهی باشد برایم..

مرا خواندی پس بر آن شدم تا برایت بنویسم.. دارم از تو می نویسم.. می نویسم از تو لابلای فریادگاه شخصی ام.. امشب تو بهانه ی منی برای نوشتن! چه خوب است که بهانه ای هست. چه خوب است که ..

احساسم عوض شده! آمده ام تا ایینجا. جایی که بخواهم کسی را انتخاب کنم برای رابطه ای بلند مدت!! این معجزه در من رخ داده دیگر بار!! حتی فکر کردن به جستجوی عشقی تا در دلم ضیافتش را برپا کنم،  عجیب و باور نکردنی می نمود..  پیش از هر چیز برای خودم!! خوشحالم.

احساس میکنم که بازگشته ام به زندگی. به خودم، هر روز بیش از روز قبل و در مسیری گام بر می دارم که باید گام برداشت..

این روزها دخترم همش می گه مامان آهنگ همه چی آرومه رو برام بذار..

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 13 آذر1389 و ساعت 11 بعد از ظهر |
از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 21 مهر1389 و ساعت 2 بعد از ظهر |

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی...

دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی...

مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی...

میتوانی به همه عـمر ، دل من را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی...

دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری
بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی...

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
 
مهدی سهیلي

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 21 مهر1389 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

دیروز برای اولین بار با چشمای خودم دیدم که وینا به تنهایی نقاشی یه آدمکو کشید. وقتی آورد و نشونم داد، انقدر از دیدنش ذوق کردم که نگوووووو  نمیدونستم باید چیکار کنم از خوشحالی. نقاشیه یه صورت بود با دو تا چشم دو تا دست دو پا و لب و مو. دو تا سوراخ  هم برای بینی زیر لب!که راستش اولش فکر کردم چهارتا چشم براش کشیده که وقتی پرسیدم ازش گفت "مماخشه" حتما باید اسکن کنم و بذارمش تو وب. من از ذوق بردمش پارک و حسابی بازی کردیم با هم..

الهی این شادی ها رو به همه ی بندگانت عطا کن و از من هم نگیر ..

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 10 مهر1389 و ساعت 11 قبل از ظهر |

به مناجات رفته بودم، به تقاضایی!  بازگشتم لیک بی هیچ تقاضایی ! نتوانستم  بگویم نتوانستم بخواهم! باکی نیست از این بی خویشتنی،تو خود داناترینی..

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 4 مهر1389 و ساعت 10 قبل از ظهر |
تو را نگاه میکنم

                    تو را نگاه میکنم

 

نشسته ای برابرم

               به چشم های یخ زده

                                                 " زترس واژه ها"

                                                                                 سکوت!

ز تو ز واژه ی عبور

                             ز حس مبهم غرور..

                                                               فقط سکوت!

درون چشم مست تو

                      دو چشم شاعرانه را

                                                چنان بهانه میکنم

                                                                           که باز از سر غرور

                                                                                                       تو را نگاه میکنم...

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 27 شهریور1389 و ساعت 10 قبل از ظهر |
نه اینکه تو بیگانه باشی

نه

من آوارگی را دوست دارم

سرگشتگی را

جستجو را و از آن دست برنداشتن را

من ایستادگی را دوست دارم

پایداری را و از پا ننشستن را

من این ها همه را ترجیح می دهم به یک جا نشینی

به این که "فقط "  دلداده ی کسی بودن 

به قید و بند های متعارف انسانی

حتی به تو

این همه ی آمال من است

بدانی بهتر است

زیرا که تو بیگانه نیستی

پی نوشت: این روها ز با  دلدادگی فاصله ها دارم..

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 23 شهریور1389 و ساعت 8 قبل از ظهر |
بالاتر از سکوت حرفی نیست

من این را بارها زیسته ام

در طغیان بی حصار درد

و در صعب ترین لحظه های  فروکش طوفان

آزموده ام

بالاتر از سکوت سخنی نیست

و برتر از سکوت آوازی

و عریض تر از سکوت پهنایی

و عمیق تر از سکوت ژرفایی..

این را به تمامی دریافته ام..

بالاتر از سکوت جز سکوت چیزی نیست..

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 21 شهریور1389 و ساعت 11 قبل از ظهر |
چنان به پا خواسته دلم

 خواسته دلم

 خواسته..

که دگر پای نشستن ندارم

راه را نمیدانم بگو به من کجاست؟  کدام سو؟؟

 به پا خواسته دلم بگو کجا روم؟

 به کدام سو کشانمش به بیراهه نرود؟ ..

 به پا خواسته دلم..

 خدایا..

 http://manmarjanam.persianblog.ir

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 21 شهریور1389 و ساعت 11 قبل از ظهر |
تلاش کن تلاش کن

تا این سکوت طغیان نکند

تا تو آواره این هذیان   نشوی

آواز بخوان

تا صدا سر دادنت فریاد تو باشد در جویباری که کسی نتواندش دید..

تلاش کن تا بتوانی

                       تو  می توانی

                                           در این سکوت عمیق

                                                                        عمیق بمانی...

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 19 شهریور1389 و ساعت 11 بعد از ظهر |
تورخمورق = تخم مرغ

شخبی= شب به خیر

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 14 شهریور1389 و ساعت 3 بعد از ظهر |
انسان میمیرد

رنگ میبازد

چهره اش سفید میشود مثل گچ

"زیبا می شود از  بیرنگی"

آه تا کی اسیر این رنگهاست  انسان؟!

حتی تا پس از مرگ!!

میگویند دیدی؟ چه سفید شده بود؟

انگار نور میتابید از چهره ی در قبرش..

و آن دیگری چه تیره بود بعد از مرگش!

وای وای از این قضاوت ها!!

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 14 شهریور1389 و ساعت 2 بعد از ظهر |

تجربه یک عاقد : مادر....... واژه ایست به عمق یک دریا..... که درکش مقدور نیست مگر آنکه مادر باشی!

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 2 شهریور1389 و ساعت 1 بعد از ظهر |
 

                       رنگ من همون رنگ تنهایی ست

                                                        انتخاب گزینه کار  آسونی نیست..

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 31 مرداد1389 و ساعت 11 قبل از ظهر |

سلام. حرف زدنای وینا به قدری با نمک شده که این از چشم هیچ یک از کسانی که با دخترم روبرو شدند تا امروز  پنهان نمونده. وینای من چنان با عشوه و ناز با زبان کودکانه صحبت میکنه و انقدر خوب مسایل عاطفی و اجتماعی و خستگی های مامانشو درک میکنه که حد و حساب نداره. چند روزی هست که به من گیر داده و همش می گه شمان (تو)  بابا بهزادو دوسش ندالی؟ میگم نه مامانی دوسش ندارم. میگه : نه! دوسش داری. تو بابا بهزادمو دوست داری. میگم نه دوباره با لبخنده میگه نخیر دوسش داری!! آخرش بعد از چند بار اصرار وینا و انکار من وینا می گه چرا بابا بهزادمو دوسش نداری؟ میگم: آخه اذیتم کرده. میپرسه اذیتت کرده؟ پس من هم دیگه دبوسش ندارم!!   ـ دم بریده ـ  بهش میگم شما باید دوسش داشته باشی چون بابای خوب شماست. میگه دوسش داشته باشم؟؟ ..

وای چی بگم؟ لذتی داره ها..  آرزو دارم این لذت بخشی همیشه همراه ما دوتا باشه و همیشه دوست هم بمونیم..

هر وقت میخواد خودشو لوس کنه میگه مامان آساده.. سرشو کج میکنه میدونه خوشم میاد بعد میگه جایزه میخوام. میگم مگه کار خوبی انجام دادی که جایزه میخوای؟ نگام میکنه و میخنده. میگم پس بیا یه بوس بده تا جایزه بدم. میاد چشوم  لب و  لپ و همه ی صورتمو بوس بارون میکنه بعدش بهش یه آدامس میدم میگه نه جایزه ی خوب میخوام..

بهش میگم ۱ی پدر سوخته میگه پدسوخته حفهای بده .

میخواد بگه گذاشتم میگه گگاشتم!

ادامه دارد..

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 26 مرداد1389 و ساعت 1 بعد از ظهر |

۱۹-۵-۸۸ این پست رو گذاشتم و امروز که دوباره تصادفی چشمم بهش افتاد حس کردم که چقدر امروز که یک سال گذشته!! همین احسا ادامه دار قشنگ همراهمه.. به چه زیبایی.. و دوست داشتنی..

خدا کند احساسم همچنان باقی بماند تا من خود را دوباره احساس کنم......

هیچ وقت چنین احساسی نداشتم انگار به همه چیز رسیده ام

جوش و خروش های دل فروکش کرده است آتش دل کم کم دارد خاکستر می شود

انتظار پایانی را دارم که برایم نا مشخص است..

حالا غمها و اندوهها راهشان را پیدا کرده اند و به جویباری که از دلم به بیرون جاری است می ریزند...

کدورتهای ذهنم کم کم دارند پاک و شفاف می شوند.

 من کلاف سردرگمی هستم که هیچ کس نمی تواند آن را باز کند...

من منتظر فردا هستم ..فردایی که با همه فرداها فرق دارد....

فردایی که خورشید طلوع می کند من درقایقی می نشینم و به سوی ساحلی می روم که درفراسوی ماست

 فردا نگاهم آسمان را زیباتر جلوه می دهد...فردا درآسمان زندگی من از ابرهای سرگردان خبری نیست

 آسمان صاف و آبی است و پاکی اش را به من خواهد بخشید ...

عشق جلوه گر می شود و همه چیز معنی خواهد داشت دریا، آسمان ….

عشق رنگ آبی و مهمتر از همه تنهايي و من....به هم مهر می ورزیم و همدیگر را دوست خواهیم داشت.

 فردا من هر آنچه خوبی است به او می دهم و او برای من گل سرخ محبت می چیند و من آنها را دسته دسته می کنم

خانه ای می سازم ، خانه ای در دشتی که با تنهايي آبیاری شده باشد...

آنگاه خدا در دشت  تنهايي من شکوفه باران می شود او با من می آید و من با او

 می مانم....عشق یعنی همین ....

یعنی داشتن بهاری در عمق فصل پاییز... آه ای آسمان آبی به این عظمت!!!

با من و فردا چه رازی خواهی داشت؟ آه ای دردهای بی پایان !

شما را با من چه حسابی است؟ و سر انجام تو ای خاک !!

با من دیداری داری؟ من دیگر قادر نیستم سکوت اختیار کنم

حرفهایی را که سالها در دلم مانده است عاقبت به تو گفتم....

به تو اتاق تنهایی من.......

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 26 مرداد1389 و ساعت 11 قبل از ظهر |
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

مرگ را از مردم نگیر تا زمانی که زندگی ها خالی ست از ما شدن های به اختیار!

آرام بگیرش در آغوش، تا آرامش گیرد در آغوشت..

نمیخواهم

نمی خواهم تنهایی های یک زن زیبا حرام آغوش بسته ی دوشیزه مردی باشد!

نمی خواهم خیال من آبستن رویای سر در گم بی بال و پری باشد..

پرهیز ُگذران زندگی این روزهای من است، کاش می شد که در اختیار خود باشیم..

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 25 مرداد1389 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

حتی اگه سراب باشی با تو می مانم

هرچند حبابی بر آب باشی، با تو می مانم

با کمال عشق و نهایت مهر در وجودم با تو می مانم

مثل یک قناری از عشق برایت می خوانم

تا تو بمانی.

تا تو بمانی با تو می مانم.

بهترینم، عاشق ترینم، دیوانه ی من، با تمام کاهیدن های تو با تو می مانم.

حتی اگر دست و پایت را از تو بگیرد این مرض، این بیماری پیش رونده!

و بازوان خواستنی ات را

و چشم هایت را

و نگاه عاشق پر مهر زیبایت را

و تمام تمام ات را...

تا لحظه ی پایان ات با تو می مانم

تا انتهای تو تا انتهای خودم با تو می مانم

تا انتهای اجازه با تو می مانم..

با تو هستم با تو می مانم..

گنه کار من!

با تو می مانم

گناه تو این بود..

با تو می مانم!

  
 
+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 25 مرداد1389 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

تو ... و آن واژه ی هیچ

و نگاهی که پُر از سادگی پنهان است

بهترین حادثه ی من هستید

معنی عشق : من به خشنودی تو خشنودم

 

ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩

 

+ نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 25 مرداد1389 و ساعت 4 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM